به نام خداسکوت غم انگیز سالنصدای قدمهایش توی سکوت سالن متروکه میپیچید. نگاهی به اطراف کرد، همه جا سکوت بودو سکوت بودو سکوت یادش به چند سال قبل افتاد صداها در سرش جان گرفت. صدای چرخ کفاشی راسته دوز، دوسوزنه ،زیگزال دوز. صدای سمبه زدن ،صدای اشبالت برای یکنواخت سازی .صدای صحبتهای کارگرها باهم.یادش بود تمام کودکیش در این کارگاها شکل گرفت. نزدیک یه کارگاه که به درش قفل بزرگ بود ایستاد نگاه عمیقی به آن کرد. کارگاه حاج باقر دوست صمیمی پدرش. یادش می آمد که چقدر حاج باقر بهش لطف داشت هرموقع اورا میدید نخودچی و کشمش بهش میداد.به کارگاه بغلی نگاه کرد .کارگاه پدرش. تمام تابستانها برای کمک به پدرش به این کارگاه می آمد. حاج باقر و پدرش با هم شروع کردند از یه کارگاه خیلی کوچک بعد یواش یواش تبدیل شد به دو کارگاه بزرگ تولید کفش ایران .وقتی پدرش با خبر شدبعداز 55سال تولید کفش ورشکست شده سکته کردو چشمانش را برای همیشه بر روی این دنیا بست.درست سال پدرش بود که حاج باقر هم بر اثر سکته مغزی فوت کرد.چند قدم دیگر به جلو برداشت به کارگاه حاج علی دباغ رسید. به در کارگاه او هم قفل بود.کارگاهی که 60سال سابقه کار رمان خانه پوده...
ادامه مطلبما را در سایت رمان خانه پوده دنبال میکنید
برچسب: سکوت غم انگیز,سکوت غم انگیز من, نویسنده: بازدید: 138 تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 10:15