توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودم .خیلی خسته بودم.کار توی دارو خانه تا این وقت شب و سرو کله زدن با مشتری ها واقعا خسته کنندست.ماه توی آسمون نبود .با خودم گفتم: اگه چراغهای شهر خواموش میشد حتما ستاره ها مشخص میشدند.اتوبوسی توی ایستگاه ایستاد سوار شدم.جا برای نشستن نبود کنار پنجره ایستادم.به عکس خودم توی پنجره نگاه کردم خیره به صورتم شدم افکارم به کودکیم پر کشید و صدا ها توی سرم جولان داد.
ــ: خانوم یه آدامس بخر، تورو خدا.
ــ: آقا یه باد بادک برا بچت بخر
ــ: خانوم فال دارم فال میخری؟
ــ: آقا یه شاخه گل از من بخر تورو خدا
صدای فریاد پدرم که سر مادرم داد میزد:کثافت بگو کجا گذاشتی
ــ: به خدا من جایی نزاشتم
ــ: مثل سگ داری دروغ میگی من توی زنیکه رو میشناسم بگو کجا گذاشتی
ــ: به پیر به پیغمبر من جایی نزاشتم
ــ: پس این شیره تریاکای من کجاست؟ کودوم گوریه
ومن از ترس گوشه اتاق چمباتمه زده بودمو سرم رو لای پاهام پنهان کرده بودم.همیشه از این دعواها خونه ما بو دو آخرش به کتک کاری مامانم ختم میشد. طبق معمول بابام خودش شیره تریاکش رو مصرف کرده بودو یادش رفته بود تریاک نبود رو از مامان بیچاره من میخواست. کار نمیرفت مامانم تو یه کارخونه کارگری میکرد همه حقوقش میرف پای اجاره خونه و قبض آب و برق. منو سپرده بود به بتول خانوم تا کار کنم سر چهار راه ها توی پیاده رو ها و توی مکانهای شلوغ و پر رفت و آمد
ــ: آقا یه جفت جوراب بخر
همیشه من زود تراز مامانم به خونه برمیگشتم. هیچ وقت اون روز رو فراموش نمیکنم. مثل همیشه به خونه رفتم بابامو مچاله شده پای منقل دیدم .سلام کردم جوابمو نداد. صداش کردم و باز جوابی نشنیدم وقتی نزدیکش رفتم صورت سیاه شدو دیدم ترسیدم جیغ کشیدم همسایه ها به خونمون اومدند. بابام سنگ کوب کرده بود .از پیشمون رفت.
ــ: خانوم ترو خدا یه شاخه گل بخر
ــ: دخترم گلا شاخه ای چنده؟
ــ: هههه میخوای گل بخری؟
ــ: بله دختر قشنگم. چه لبخند زیبایی داری. حالا نگفتی گلا شاخه ای چنده؟
ــ: شاخه ای پونصد تومن
ــ: چند تا شاخه گل داری؟
ــ: بیستا
ــ: همه گلاتو میخرم
ــ: جدی همشو میخری؟
ــ: آره عزیزم. بیا اینم پولش
ــ: پنج تومن اضافه دادین.
ــ: مال خودت
ــ: نه مامنم ناراحت میشه بیا بقیشو بگیر.
ــ: دخترم کلاس چندمی؟
ــ: اگه مدرسه میرفتم الان کلاس سوم بودم
ــ: مدرسه نمیری؟
ــ: چرا تا پارسال رفتم اما امسال نتونستم برم.
ــ: میشه بپرسم چرا؟
ــ: پول شهریشو نداشتیم.
هیچ وقت یادم نمیره اون خیری رو که با هزار بدبختی آدرس خونه مارو پیدا کرده بودو به ما کمک کرد .کمک کرد تا من بتونم تو رشته مورد علاقم درس بخونم دارو ساز بشم.درسته دارو خونه از خودم ندارم اما همین که دستم تو یه داروخونه بنده شکر.
با ایستادن اتوبوس از افکارم خارج شدم .آخر ایستگاه بود بایدپیاده میشدمودوباره تو ایستگاه مینشستم تا اتوبوس بعدی بیاد همین که پایم از پله آخر اتوبوس به زمین رسید
ــ: خانوم یه فال از من میخری؟
برگشتم طرف صدا .یه دختر بچه بود توی سرما نوک دماغش قرمز شده بود بخار غلیظی از دهانش بیرون می آمد نگاهی به دستاش کردم قرمز شده بود یه لبخند بهش زدم: همه فالات چند؟
ــ: میخوای همشو بخری؟
ــ: آره عزیزم. کلاس چندومی؟
ــ: مدرسه نمیرم.......
نویسنده: محبوبه دهقانی.
چطــور بود ایــن پــســت؟
رمان خانه پوده...ما را در سایت رمان خانه پوده دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 90