هم کلاسی

خرید بک لینک

همکلاسی

فرهاد: می بینی احسان! این حامد هم کلاس من بود. من شاگرد اول کلاس بودم! اونم شاگرد اول کلاس! من بازحمت؛ اون با پول! من تا دیپلم بیشتر نتونستم بخونم؛ چون پول نداشتیم ... فقیر بودیم! اما اون ... با زور پول درسشو خوند!

می بینی! منی که همه حرف از هوش و ذهن و استعدادم میزدند الان یه کارگر ساده ام! اما اون مدیر شرکت باباش! من باید همیشه هشتم گرو نه ام باشه و شرمنده زن و بچه ام باشم! اون وقت اون ... به وقتش تفریح، عشق و حال ... هعی! به نظر من پول بهتر از علمه! پول علمه، تحصیله، اعتباره! پول همه چیزه!

احسان: درست میگی! ما فقیر بیچاره ها همیشه زیر پای ثروتمندا له میشیم. الان منو تو برای کی کار میکنیم! یه ثروتمند! سه ماهه حقوقمونو نداده! به خاطر اینکه پول نداریم مجبوریم پله بشیم تا ثروتمندا از ما برند بالا ترقی کنند! پول روی پولشون بیاد یادشون به ما نباشه که پولمونو ندادند! ماهم تو همون فقرمون دسته پنجه نرم کنیم! صدامونم به جایی نرسه! ... فقیر مثل پی خونه است و ثروتمند مثل خود خونه! تا پی نباشه خونه ام نیست!

***

حامد: بابا! یه راهی جلوی پام بذار!

پدر حامد: چه راهی! مگه دیگه راهیم مونده! همیشه خدا یه گندی میزنی من باید جمعش کنم! چقدر پول خرجت کنم! چقدر همه جا گندا تو با پول بپوشونم! برو این فرهاد و ببین! با تو همسال بود! یه بچه فقیر! درسته الان یه کارگر ساده است اما ببین چقدر از تو زرنگ تره! زن و بچه داره ! به راحتی زندگیشو می چرخونه! ککش ام نمیگزه! اون وقت تو این دستت به اون دستت میگه...

میدونی حرصم از کجاست! این که همه فکر می کنند تو یه آدم موفقی! بابات تو رو مدیرشرکتش کرده تو ام خیلی قشنگ داری شرکتو می چرخونی! اما کسی خبر ندارند همه اینا فرمالیته است! اگه من نباشم سه سوته این شرکت تو هواست! میدونی آدمای ظاهر نمایی عین تو مثل چی میمونند؟

حامد: ...

پدر حامد: مثل یه کروات دور یقه میمونید! به ظاهر قشنگید! اما از درون آدمو خفه میکنید!

چطــور بود ایــن پــســت؟

رمان خانه پوده...

ما را در سایت رمان خانه پوده دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 101 تاريخ: جمعه 5 خرداد 1396 ساعت: 16:48

صفحه بندی