خدا حافظ
پک محکمی به سیگارش زد و دودش رو، از سوراخهای بینیش به بیرون فرستاد! نگاهی به اطراف کرد .یه پک دیگر به سیگار زد . ته سیگار رو روی چمنا انداخت. پای راستش رو روی ته سیگار گذاشت و نیم دور چرخوند تا خواموش شه! نفس عمیقی کشید . بخار غلیظی از دهانش خارج شد. یقه پالتو شو راست کرد و سرشو داخل یقه فرو برد.دستاشو داخل جیب پالتوش برد. به روبه رو خیره شد و گام برداشت. آخرین گامش را از روی چمنا برداشت و روی سنگ فرش قرار داد. به رود خانه خشک و خالی از آب زاینده رود چشم دوخت! به جوونایی که داخل رود خانه قدم میزدند خیره شد! نفسش را آه مانند بیرون فرستاد و به طرف پل حرکت کرد. پا روی پله های پل خواجو گذاشت و از اون بالا رفت. از روی پل دوباره نگاهی به رودخانه خشک کرد. صدای زیبا و دل نوازی رو از داخل پل شنید.
به سوی تو ،به شوق روی تو ،به طرف کوی تو
سپیده دم آیم، مگر تو را جویم، بگو کجایی؟
به طرف صدا گام برداشت. چقدر این صدا غم داشت! احساس کرد غم صاحب صدا با غم خودش یکیه!
نگاهی به دور و بر کرد. ایوانی رو دید که دور آن شلوغه. وصدا از همان سمت به گوش میرسه. به همان سمت حرکت کرد.
نشان تو،گه از زمین گاهی، ز آسمان جویم
ببین چه بیپروا، ره تو میپویم، بگو کجایی؟
تعدادی از افراد با گوشیاشون فیلم میگرفتند و تعدادی هم به صدا دل سپرده بودند! مردم رو کنار زدو به خاننده چشم دوخت! مردی حدود چهل چهل و پنج ساله یافت. موهای شقیقه هاش سفید شده بود. یه شلوار پارچه ای به تن داشت و یه پیرهن سرمه ای که آستیناش رو بالا زده بود . هنگام خاندن سرش رو به آرومی به چپ و راست تکان میداد و دست چپش رو در هوا به حالت رقص در آورده بود. دست راستش مشت شده و به آرومی با آن روی ران پاش ضربه میزد.
انو شناخت. پدر سعید بود. نفس بلندی کشید و به آرومی اشک گوشه چشمش رو پاک کرد.
سعید دوست صمیمی پسرش بود. به خوبی یادش بود موقعی رو که امیر اومد پیشش.
ــ: بابا تو رو خدا!
ــ: نه!
ــ: چرا نه!
با صدای دو رگه شده از بغض: میترسنم تو هم مثل سعید بشی!
ــ: مگه بده!
ــ: یه نگاه به خونوادش بکن! حالشونو ببین! نه ... حق نداری بری!
ــ: بابا! شاید من از این خونه رفتم بیرون و یه ماشین زیرم کرد!
سیلی محکمی به گوش پسرش زد: دیگه تکرار نشه!
ــ: فکر میکنید جلوی مرگو میشه گرفت!
ــ: جواب مامانتو میخوای چی بدی؟! هان!
ــ: مامان هیچ وقت راضی نمیشه! شما راضی بشی من میتونم برم. مادره دیگه وقتی دلتنگم شد میبخشه!
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم، حدیث دل گویم، بگو کجایی؟
به دست تو دادم، دل پریشانم، دگر چه خواهی؟
فتادهام از پا، بگو که از جانم، دگر چه خواهی؟
سه ماهه! سه ماهه از رفتن پسرش میگذره! دوماهه که داغدار شده! نباید پولی به تکفیری ها میرسید! پسرش برای حفظ اسلام رفت. پسرش شهید مدافع حرم بود. به دنباله اهداف پسرش ، از جنازه پسرش گذشت! دوماهه سر قبر خای گریه میکنه!
یک دم از خیال من، نمیروی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من، اسیر کوی توام، به آرزوی توام
اگر تو را جویم، حدیث دل گویم، بگو کجایی؟
وصیت پسرش رو از جیب پالتوش بیرون آورد و بار دگر جملات آخر وصیت نامه رو مرور کرد:
پدر... مادر... حلالم کنید... خدا حافظ.خدا حافظ، شهر من. خدا حافظ ، سرزمین من. خدا حافظ،میهنم. خدا حافظ...
چطــور بود ایــن پــســت؟
رمان خانه پوده...ما را در سایت رمان خانه پوده دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 76