با سر و صدا وارد خونه شدم. باصدای بلند گفتم: سلام بابا... من اومدم!
هیچ جوابی نشنیدم.
با خودم گفتم حتما مثل همیشه رفته پارک سر کوچه. ازوقتی بازنشسته شده بود، هر از گاهی میرفت تو پارک مینشست و با هم سن و سالاش گل میگفت و گل میشنفت. هعی... از بعد مرگ مامان بیچاره خیلی تنها شد! ما ها هم که نمیتونیم زیاد بهش سر بزنیم. مثلا خود من! از صبح که بیدار میشم باید بدوم تا شب. هم باید به درس و دانشگام برسم هم به همسرم. یه سرمو هزار تا سودا!
وارد هال شدم. از تو هال سرکی تو آشپزخونه کشیدم. سماور روشن بود و چایی بابا به راه. گفتم حالا که بابا نیست برم یه چایی برا خودم بریزم بخورم.
بعد از خوردن چایی پا شدم تا دستی به سر و روی خونه بکشم. هال رو تمیز کردم و رفتم تو اتاق بابا!
ــ: عه... بابا اینجایی.
بابا رو سجادش نشسته بود و قرآن دستش بود.
ــ: قبول باشه... التماس دعا... بابا! ... بابا!
رفتم نزدیکش. برام عجیبه! چرا جوابمو نمیده!
دستمو گذاشتم روی شونش و تکونش دادم: بابا!
ترسیدم! آروم دستمو گذاشتم روی گونش... بدنش سرد بود...
رمان خانه پوده...