به نام خدا
راز
پرستار سرم پدر رو عوض کرد و رفت
روی صندلی کنار تخت نشست ... به چهره آروم پدر که در خواب بود نگریست ... دلش عجیب دلتنگ مادر بود ... مادری که پنج سالی هست چشم بر جهان بسته
ــ: مامان چرا من خواهر یا برادری ندارم؟
ــ: پسرم ما بچه دار نمیشدیم خدا تو رو بعداز بیست سال به ما داد
ــ: مامان من بازم کیک میخوام
ــ: بیا عزیزم کیک من مال تو
ــ: نه تو خودت میخوای بخور
ــ: نه عزیزم من کیک دوست ندارم
با صدای سرفه پدر از افکارش خارج شد ... قطره اشکی که روی صورتش بود رو پاک کرد و به طرف پدر رفت ... اکسیژن رو بر دماغ پدر گذاشت
پدر نگاهی پر از مهر به پسر کرد و دست پسر رو در دست گرفت ... نفس عمیقی کشید و گفت:
زمستون بود هوا خیلی سرد بود یک ساعتی میشد که بارون بند امده بود... ازخونه آقا جون امدیم بیرون ،رفتیم سر خیابان تا تاکسی بگیریم بریم خونه ... متوجه یه صدایی شدیم ... یه صدایی شبیه ناله بچه گربه... خوب که گوش کریدیم دیدیم صدا از سطل زباله ست ... فروغ گفت بریم کمکش ممکنه گیر کرده باشه ... برای اینکه دل فروغ رو نشکنم رفتم سمت همون سطل فروغم باهام امد ... تاریک بود چیزی مشخص نبود گوشیمو از جیب کتم بیرون آوردمو چراغشو رشن کردم ... از چیزی که دیدیم حیرت کردیم
سکوت کرد به عمق چشمای پسر نگاه کرد و دستش رو با مهر فشار داد: توی سطل زباله بودی ... بدنت یخ کرده بود ... داشتی میمردی ... فروغ برت داشت ... چادرش رو پیچید دورت تا گرم بشی ... برای اولین تاکسی دست بلند کردم ... وقتی وارد خونه شدیم ... فروغ گذاشتت کنار بخاری ... آب گرم آورد و همونجا تو اتاق کنار بخاری شستت ... زنده موندی!
پسر دستی بر روی صورتش کشید ... خیس از اشک بود
پدریه نفس بلند کشید و چشمش رو برای همیشه بر روی جهان بست ..........
محبوبه دهقانی
رمان خانه پوده...