
به نام خدا
نگاه از بالا
شب شده بود
تمام دستانش زخم و ترک خورده بود .... جای زخم ها ذوق ذوق میکرد.... خسته بود.... کارگری ساختمان در هوای گرم تابستان واقعا طاقت فرسا بود... به طرف خانه در حرکت بود چشمش به زن گدای گوشه پیاده رو افتاد .... دست در جیب کرد و یک پنج هزاری در کاسه زن انداخت
زن نگاهی به اطراف کرد آخرین نفر هم گذشت بلند شد ایستاد چادرش را از سر برداشت و تا کرد بساطش را جمع کرد و همه را داخل کیف گذاشت .... دستی به مانتویش کشید به طرف کوچه پشتی رفت .... سوار جنسیس زرد رنگش شد و به خانه باز گشت..........
محبوبه دهقانی
رمان خانه پوده...ما را در سایت رمان خانه پوده دنبال میکنید
برچسب: نگاه از بالا,از بالا نگاه کن,نگاه بالا به پایین,از بالا نگاه نکن,نگاه از بالا به پایین, نویسنده: بازدید: 76