
به نام خدا
دخترک گوشه خیابان کنار مادرش نشسته بود..... گرسنه بودو از سرما به خود میلرزید
پیرمرد همانطور که روی صندلی سلطنتی خود نشسته بود دست در جیب خود داشت و محتاطا نه کیف پولش را لمس میکرد .... عجب سماجت داشت حتی در لحظه جان دادن..........
محبوبه دهقانی
رمان خانه پوده...ما را در سایت رمان خانه پوده دنبال میکنید
برچسب: سماجت,سماجة علي الهمش,سماجتنا واحنا صغار,سماجات الكيك,سماجه نواف العابد,سماجه بنات,سماجت در عشق,سماجتك علي الهمش,سماجة محمد الفهيد,تويتر سماحتي, نویسنده: بازدید: 80