پیر مرد عصا زنان دالان باریک و تاریک را گذراند کلون در چوبی را کشیدودر را باز کرد
در با صدای قیژی باز شد.... پیر مرد پا در کوچه نهاد و روی هشتی خانه نشست دستانش را روی عصا گذاشت و چانه اش را روی دستان گذاشت و خیره به رهگذران شد
مرد جوانی را دید که دست در دست همسرش راه میرود نگاه عاشقانه ای بر همسر میکند و آهسته کلماتی را بر زبان می آورد
پیر مرد آهی از اعماق سینه کشید و با دست عینک ته استکانی اش را بالا زد و اشک چشمانش را پاک کرد.... نگاهش را روبه آسمان گرفت...........
محبوبه دهقانی
رمان خانه پوده...ما را در سایت رمان خانه پوده دنبال میکنید
برچسب: عشق بی انتها,عشق بی انتهای من,عشق بی انتهای ما,عشق بي انتها,عشق بي انتهاي من,عشق بی انتهاست,عشق بي انتها شعر,عشق بی انتهای پسر تاریکی ها,عشق بی انتها ما,عشق بی انتها من, نویسنده: بازدید: 127