رمان خانه پوده

متن مرتبط با «پنجره ها» در سایت رمان خانه پوده نوشته شده است

عشق بی انتها

  • نیلوبلاگ

    به نام خداعشق بی انتها پیر مرد عصا زنان دالان باریک و تاریک را گذراند کلون در چوبی را کشیدودر را باز کرددر با صدای قیژی باز شد.... پیر مرد پا در کوچه نهاد و روی هشتی خانه نشست دستانش را روی عصا گذاشت و چانه اش را روی دستان گذاشت و خیره به رهگذران شدمرد جوانی را دید که دست در دست همسرش راه میرود xa0نگاه عاشقانه ای بر همسر میکند و آهسته کلماتی را بر زبان می آوردپیر مرد آهی از اعماق سینه کشید و با دست عینک ته استکانی اش را بالا زد و اشک چشمانش را پاک کرد.... نگاهش را روبه آسمان گرفت........... xa0 ...

    ادامه مطلب
  • پنجره

  • نیلوبلاگ

    xa0 پشت پنجره xa0 توی اتاق روبه پنجره ایستاده بود، پرده را بادستش کنار زده بود و از آنجا به عشقش نگاه میکرد xa0چشم در چشم هم پیرزن همان طور که روی تخت نشسته بود آلبوم را بست و به جای خالی کنارش نگاه کرد........ xa0...

    ادامه مطلب