
به نام خداعشق بی انتها پیر مرد عصا زنان دالان باریک و تاریک را گذراند کلون در چوبی را کشیدودر را باز کرددر با صدای قیژی باز شد.... پیر مرد پا در کوچه نهاد و روی هشتی خانه نشست دستانش را روی عصا گذاشت و چانه اش را روی دستان گذاشت و خیره به رهگذران شدمرد جوانی را دید که دست در دست همسرش راه میرود نگاه عاشقانه ای بر همسر میکند و آهسته کلماتی را بر زبان می آوردپیر مرد آهی از اعماق سینه کشید و با دست عینک ته استکانی اش را بالا زد و اشک چشمانش را پاک کرد.... نگاهش را روبه آسمان گرفت........... محبوبه دهقانی...
ادامه مطلب
پشت پنجره توی اتاق روبه پنجره ایستاده بود، پرده را بادستش کنار زده بود و از آنجا به عشقش نگاه میکرد چشم در چشم هم پیرزن همان طور که روی تخت نشسته بود آلبوم را بست و به جای خالی کنارش نگاه کرد........ ...
ادامه مطلب