
به نام خدا آغاز سکوت xa0 به اندازه یک لبخند به اندازه یک اشک راه ما تا خوشبختی روزگارم در هم زندگی ام خالی من چطور خاطره ها می سازم؟ مثل یک سنگ ریزه زیر پاها ماندام چه کسی دید مرا؟ چه کسی لمس حضورم حس کرد؟ زیر پاها ماندم زیر آوار غم انگیز سکوت چه سکوتی! چه سکوتی ! چه سکوتی... به اندازه یک برگ به انداز...
ادامه مطلب
به نام خدا سکوت غم انگیز سالن صدای قدمهایش توی سکوت سالن متروکه میپیچید. نگاهی به اطراف کرد، همه جا سکوت بودو سکوت بودو سکوت یادش به چند سال قبل افتاد صداها در سرش جان گرفت. صدای چرخ کفاشی راسته دوز، دوسوزنه ،زیگزال دوز. صدای سمبه زدن ،صدای اشبالت برای یکنواخت سازی .صدای صحبتهای کارگرها باهم.یادش بود تمام کودکیش در این کارگاها شکل گرفت. نزدیک یه کارگاه که به درش قفل بزرگ بود ایستاد نگاه عمیقی به آن کرد. کارگاه حاج باقر دوست صمیمی پدرش. یادش می آمد که چقدر حاج باقر بهش لطف داشت هرموقع اورا میدید ...
ادامه مطلب
فصل دوازدهم: هر دو شون ناراحت بودند که بعداز یک هفته پیش نامزداشون بودن حالا مجبور به دوری هستند مجید به فاطمه گفت:فاطمه جان؟ ــ: بله ــ: نظرت چیه پس فردا که سه روز تعطیله به تهران بریم...
ادامه مطلب
xa0 فصل سیزدهم: بیژن خیلی توهم بود... مجید از نگاه غم دار او غمگین شد گفت:بیژن چی شده؟ xa0ــ: هیچی کاکو ــ: هیچی که نشد حرف ... بگو ببینم چی شده؟...
ادامه مطلب
xa0 به نام خدا دیدین یه وقتایی xa0 دیدین یه وقتایی خیلی تنهایید دوست دارید یکی کنارتون بود یه دوست صمیمی یه سنگ صبورتا بتونی باهاش دردو دل کنی وخالی بشی.اما نیست... دیدین یه وقتایی خیلی دلتون گریه میخواد دوست داری بری یه جای خلوت تنها باشیدو این بغز لعنتی رو خالی کنید اما نیست... دیدین یه وقتایی دلتون میخواد یه گوشه بشینید بدون اینکه کسی مزاحمتون بشه آهنگ آروم ولایت گوش بدین وآروم آروم اشک بریزید اما این امکان نیست... دیدین یه وقتایی یه بغز بزرگ تو گلوته دلت بارون میخواد بری زیرش قدم بزنیو این ب...
ادامه مطلب
xa0 xa0 شوریده حال: xa0 xa0 شوریده حالم xa0 xa0 غمی بر سینه دارم xa0 xa0 بر این بخت بد خیش xa0 xa0 هزاران گله دارم xa0 xa0 دلی گرفته دارم xa0 xa0 اشکی بر دیده دارم xa0 xa0 راهی به جز این xa0 xa0 به پیش رو ندارم xa0 محبوبه دهقانی xa0 ...
ادامه مطلب
نام خدا نویسنده: محبوبه دهقانی رمان قلبی عاشق و عشقی پاک xa0 زنگ در رو به صدا در آورد همون موقع یه الگانس نقره ای هم دم خونه ایستاد به راننده الگانس نگاه کرد. پسری بود تقریبا هم سن خودش با موهای سیخ سیخ وابروهایی نازک کرده . فکش هم به خاطر آدامسی که...
ادامه مطلب
xa0 فصل سوم: قراره فردا وسایلو ازخونه فرشید به خونه جدید ببرند. مجید حاضرو آماده بود میخواست از خونه بزنه بیرون که گوشیش زنگ خورد به صفحه گوشی نگاه کرد بیژن بود:الو بیژن سلام ــ: علیک سلام. کاکو من تو اتوبوسم یکساعت و چهل دیقس اتوبوس راه افتاده...
ادامه مطلب
به نام خدا برای دانلود رمان دفتر خاطرات مهلا به آدرس زیر بروید فایل به صورت pdfمی باشد xa0 http://s6.picofile.com/file/8266827718/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1_ l xa0...
ادامه مطلب
به نام خدا برای دانلود رمان مهتاب به آدرس زیر بروید فایل با فرمتpdfمی باشد xa0 http://s7.picofile.com/file/8266827792/%D9%85%D9%87%D8%AA%D8%A7%D8%A8 xa0...
ادامه مطلب