
در ادامه، هر آنچه باید درباره «سکوت غم انگیز سالن» بدانید به همراه مهمترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. به نام خداسکوت غم انگیز سالنصدای قدمهایش توی سکوت سالن متروکه میپیچید. نگاهی به اطراف کرد، همه جا سکوت بودو سکوت بودو سکوت یادش به چند سال قبل افتاد صداها در سرش جان گرفت. صدای چرخ کفاشی راسته دوز، دوسوزنه ،زیگزال دوز. صدای سمبه زدن ،...
ادامه مطلب
فصل دوازدهم: هر دو شون ناراحت بودند که بعداز یک هفته پیش نامزداشون بودن حالا مجبور به دوری هستند مجید به فاطمه گفت:فاطمه جان؟ ــ: بله ــ: نظرت چیه پس فردا که سه روز تعطیله به تهران بریم...
ادامه مطلب
فصل سیزدهم: بیژن خیلی توهم بود... مجید از نگاه غم دار او غمگین شد گفت:بیژن چی شده؟ ــ: هیچی کاکو ــ: هیچی که نشد حرف ... بگو ببینم چی شده؟...
ادامه مطلب
به نام خدا سماجت دخترک گوشه خیابان کنار مادرش نشسته بود..... گرسنه بودو از سرما به خود میلرزید پیرمرد همانطور که روی صندلی سلطنتی خود نشسته بود دست در جیب خود داشت و محتاطا نه کیف پولش را لمس میکرد .... عجب سماجت داشت حتی در لحظه جان دادن.......... محبوبه دهقانی...
ادامه مطلب
به نام خداعشق بی انتها پیر مرد عصا زنان دالان باریک و تاریک را گذراند کلون در چوبی را کشیدودر را باز کرددر با صدای قیژی باز شد.... پیر مرد پا در کوچه نهاد و روی هشتی خانه نشست دستانش را روی عصا گذاشت و چانه اش را روی دستان گذاشت و خیره به رهگذران شدمرد جوانی را دید که دست در دست همسرش راه میرود نگاه عاشقانه ای بر همسر میکند و آهسته کلماتی را بر زبان می آوردپیر مرد آهی از اعماق سینه کشید و با دست عینک ته استکانی اش را بالا زد و اشک چشمانش را پاک کرد.... نگاهش را روبه آسمان گرفت........... محبوبه دهقانی...
ادامه مطلب
به نام خدا از در خونه اومدم بیرون خنکی هوا تو صورتم خورد نفس عمیقی کشیدمو هوای نم دار بهاری رو به ریه هام فرستادم به طرف خیابون حرکت کردم بارون شروع کرد نم نم... ...
ادامه مطلب
نام خدا نویسنده: محبوبه دهقانی رمان قلبی عاشق و عشقی پاک زنگ در رو به صدا در آورد همون موقع یه الگانس نقره ای هم دم خونه ایستاد به راننده الگانس نگاه کرد. پسری بود تقریبا هم سن خودش با موهای سیخ سیخ وابروهایی نازک کرده . فکش هم به خاطر آدامسی که...
ادامه مطلب
فصل سوم: قراره فردا وسایلو ازخونه فرشید به خونه جدید ببرند. مجید حاضرو آماده بود میخواست از خونه بزنه بیرون که گوشیش زنگ خورد به صفحه گوشی نگاه کرد بیژن بود:الو بیژن سلام ــ: علیک سلام. کاکو من تو اتوبوسم یکساعت و چهل دیقس اتوبوس راه افتاده...
ادامه مطلب