
فصل دوازدهم: هر دو شون ناراحت بودند که بعداز یک هفته پیش نامزداشون بودن حالا مجبور به دوری هستند مجید به فاطمه گفت:فاطمه جان؟ ــ: بله ــ: نظرت چیه پس فردا که سه روز تعطیله به تهران بریم...
ادامه مطلب
فصل سیزدهم: بیژن خیلی توهم بود... مجید از نگاه غم دار او غمگین شد گفت:بیژن چی شده؟ ــ: هیچی کاکو ــ: هیچی که نشد حرف ... بگو ببینم چی شده؟...
ادامه مطلب
به نام خداعشق بی انتها پیر مرد عصا زنان دالان باریک و تاریک را گذراند کلون در چوبی را کشیدودر را باز کرددر با صدای قیژی باز شد.... پیر مرد پا در کوچه نهاد و روی هشتی خانه نشست دستانش را روی عصا گذاشت و چانه اش را روی دستان گذاشت و خیره به رهگذران شدمرد جوانی را دید که دست در دست همسرش راه میرود نگاه عاشقانه ای بر همسر میکند و آهسته کلماتی را بر زبان می آوردپیر مرد آهی از اعماق سینه کشید و با دست عینک ته استکانی اش را بالا زد و اشک چشمانش را پاک کرد.... نگاهش را روبه آسمان گرفت........... محبوبه دهقانی...
ادامه مطلب
به نام خدا از در خونه اومدم بیرون خنکی هوا تو صورتم خورد نفس عمیقی کشیدمو هوای نم دار بهاری رو به ریه هام فرستادم به طرف خیابون حرکت کردم بارون شروع کرد نم نم... ...
ادامه مطلب
به نام خدا چشم انتظار: همیشه تو بودی.....دلم را ربودی به جز دل نگارم.....وجودم تو بودی با چشمان عاشق.....به راه انتظارم بیایی به پیشم.....امان و قرارم بیا ای امیدم.....شرارم شرارم به جز تو امیدی.....به این دل ندارم نگارم نگارم بیا بی قرارم نگارم نگارم بیا بی قرارم به یادم نبودی.....کجا رفته بودی دلم را چراتو.....با خود برده بودی به یاد تو بودم..... به هر جا که بودم ولی تو ندیدی.....که آواره بودم به کوهو به صحرا .....به جنگل به دریا به شهرو به روستا.....به دیروز و فردا نگارم نگارم بیا بی قرارم نگارم نگارم بیا بی قرارم محبوبه دهقانی...
ادامه مطلب
نام خدا نویسنده: محبوبه دهقانی رمان قلبی عاشق و عشقی پاک زنگ در رو به صدا در آورد همون موقع یه الگانس نقره ای هم دم خونه ایستاد به راننده الگانس نگاه کرد. پسری بود تقریبا هم سن خودش با موهای سیخ سیخ وابروهایی نازک کرده . فکش هم به خاطر آدامسی که...
ادامه مطلب
فصل سوم: قراره فردا وسایلو ازخونه فرشید به خونه جدید ببرند. مجید حاضرو آماده بود میخواست از خونه بزنه بیرون که گوشیش زنگ خورد به صفحه گوشی نگاه کرد بیژن بود:الو بیژن سلام ــ: علیک سلام. کاکو من تو اتوبوسم یکساعت و چهل دیقس اتوبوس راه افتاده...
ادامه مطلب