
به نام خدا آغاز سکوت xa0 به اندازه یک لبخند به اندازه یک اشک راه ما تا خوشبختی روزگارم در هم زندگی ام خالی من چطور خاطره ها می سازم؟ مثل یک سنگ ریزه زیر پاها ماندام چه کسی دید مرا؟ چه کسی لمس حضورم حس کرد؟ زیر پاها ماندم زیر آوار غم انگیز سکوت چه سکوتی! چه سکوتی ! چه سکوتی... به اندازه یک برگ به انداز...
ادامه مطلب
به نام خدا سکوت غم انگیز سالن صدای قدمهایش توی سکوت سالن متروکه میپیچید. نگاهی به اطراف کرد، همه جا سکوت بودو سکوت بودو سکوت یادش به چند سال قبل افتاد صداها در سرش جان گرفت. صدای چرخ کفاشی راسته دوز، دوسوزنه ،زیگزال دوز. صدای سمبه زدن ،صدای اشبالت برای یکنواخت سازی .صدای صحبتهای کارگرها باهم.یادش بود تمام کودکیش در این کارگاها شکل گرفت. نزدیک یه کارگاه که به درش قفل بزرگ بود ایستاد نگاه عمیقی به آن کرد. کارگاه حاج باقر دوست صمیمی پدرش. یادش می آمد که چقدر حاج باقر بهش لطف داشت هرموقع اورا میدید ...
ادامه مطلب