رمان خانه پوده

متن مرتبط با «بابا غنوج» در سایت رمان خانه پوده نوشته شده است

بابا

  • نیلوبلاگ

    xa0 با سر و صدا وارد خونه شدم. باصدای بلند گفتم: سلام بابا... من اومدم! هیچ جوابی نشنیدم. با خودم گفتم حتما مثل همیشه رفته پارک سر کوچه. ازوقتی بازنشسته شده بود، هر از گاهی میرفت تو پارک مینشست و با هم سن و سالاش گل میگفت و گل میشنفت. هعی... از بعد مرگ مامان بیچاره خیلی تنها شد! ما ها هم که نمیتونیم زیاد بهش سر بزنیم. مثلا خود من! از صبح که بیدار میشم باید بدوم تا شب. هم باید به درس و دانشگام برسم هم به همسرم. یه سرمو هزار تا سودا! وارد هال شدم. از تو هال سرکی تو آشپزخونه کشیدم. سماور روشن بود...

    ادامه مطلب