رمان خانه پوده

متن مرتبط با «رازيانه» در سایت رمان خانه پوده نوشته شده است

راز

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا xa0 راز xa0 پرستار سرم پدر رو عوض کرد و رفت روی صندلی کنار تخت نشست ... به چهره آروم پدر که در خواب بود نگریست ... دلش عجیب دلتنگ مادر بود ... مادری که پنج سالی هست چشم بر جهان بسته ــ: مامان چرا من خواهر یا برادری ندارم؟ ــ: پسرم ما بچه دار نمیشدیم خدا تو رو بعداز بیست سال به ما داد ــ: مامان من بازم کیک میخوام ــ: بیا عزیزم کیک من مال تو ــ: نه تو خودت میخوای بخور ــ: نه عزیزم من کیک دوست ندارم با صدای سرفه پدر از افکارش خارج شد ... قطره اشکی که روی صورتش بود رو پاک کرد و به طرف پدر...

    ادامه مطلب